داشتم کتاب میخوندم..از اون تریپ»عمیقا» شده بودم و یه دستم به دم ابروی نداشتم بود..

کتاب که تموم شد طبق معمول قبل از اینکه از اتاق بیام بیرون یه نگاهی به خودم کردم..

دمه نبود بیچاره…

.

.

. همچین حال کردم اینو بزارم اینجا.. .

.

.

.

.

 

پ.ن 1: بابا عمق عمیق تعمق..داغوووون !

پ.ن 2:خدا پدر «مخترع» مداد ابرو رو بیامرزه..لول..

دانایی را پرسیدند: چیست محبوب ترین عدد در اینترنت ؟

فرمود: 18+

چرا که وقتی خلایق آن را بینند، بی‌اختیار عنان از کف دهند

 چشم‌ها را گشاد گردانند

 آب از دهانشان چکه نماید

 دست‌هایشان همی لرزد

 در صورتی که لازم باشد از مرزها گذر کنند

 در آخر نیز یا دست از پا درازتر باشند

 یا احساس دست از پا درازتری نمایند

من همچنان در عجبم از راز این عدد….!

قبول داری خدا گاهی خرشو نشناخت و بهش شاخ داد…

.

.

(البته نعوذ ان بالله خدا همه رو میشناسه و اینا…)

میدونی….بد زمونه ای شده!!با یکی صاف صاف میری جلو و ناصافی میبینی…
به معنیش دقت کن!یه جمله ی کنایی ساده نبودا…
این شده یه اصل تثبیت شده…حتی یه بنده خدایی میگفت قانونه طبیعته! یه جورایی عادت شده..یعنی دیگه وقتی با کسی صاف صاف میری جلو اگه ناصاف نشه تعجب میکنی!

.

.

.

.

.

پ.ن: به جای «ناصاف» به کار بردن هر واژه ی دیگری مجاز است.

چی بگم خب؟
هی دارم زور میزنم مطلبم بیاد…خب نمیاد!کاریشم نمیتونم بکنم..خدایی فضای نوشتن تو نت با فضای نوشتن رو ورق و اینا خیلی فرق داره…خواهرم میگه…تو که اینقدر ورق سیاه کردی..خب یه چند خطم بذار تو این خراب شده!
به همین منظور اومدم یه چند خطی بنگارم…!
این روزا و تو این شرایط ادم بهتره به جای مطلب بگه رنج نامه!دقت کردین…همه مینالن…مامانم از بابام..دوستم از دوست پسرش دختر عمم از ریسش بابا بزرگم از کمی حقوق بازنشستگیش…و من..!من اصولا سعی میکنم اول به گلایه ها گوش کنم..بعد با مال خودم مقایسه کنم…ببینم در چه سطحیم!زیادی هم که از مشکلات و اینا خسته میشم میخندم..(دقت کن یه پله از داد و هوار و گریه بالاترو تو مایه های :خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است و اینا….)واسه همینم اطرافیان رو دعوت به ارامش میکنم میگم بابا بیخی!…همه چیز درست میشه…اما واقعا قراره بشه؟…
امروز خوندم 2 نفر از معترضان بعد از انتخابات رو اعدام کردن…عمیقا ناراحت شدم…یه حسه ناراحتی کهنه ی قدیمی..حسی که تقریبا تو این 7 ماهه اخیر زیاد اومده سراغم..مثه وقتی تقلب شد و کشته شدن ندارو دیدم..وقتی خبره شکنجه ها..تجاوزا..
حالا هم اعدام…چی بگم!به نظر من هر ایرانی دیگه ای هم اینا رو ببینه باید همین حس رو داشته باشه…نمیتونم تصور کنم کسی رو که این خبرارو بخونه و ناراحت نشه…خداییا این چه وضعشه!اخه به چه حقی…به اجازه ی چه کسی…ایا واقعا بانی های این حرکات فکر نمیکنن یه روزی و بلاخره قصه شون تموم میشه..ایا ندیدن سرنوشت هیتلر ها و استالین ها چی شد..ایا نمیدونن که ظلم پایدار نمیمونه..اخه تا کی..؟سرشونو مثه کبک کردن زیر برف..نمیبینن نفرت رو..البته به قول پدر بزرگم تا الانشم خیلی بد اوردن…همین به جون هم افتادنا…همین زیر اب زدنا…واقعا کیا دارن این مملکت 7000 ساله رو اداره میکنن…..بعد فکر میکنم واقعا از کجا به کجا رسیدیم..اول میگم لیاقت ما این نبود…ولی بعد وقتی میبینم یه عده(که تعدادشون کم هم نیست) راضین…میگم:از همون اول هم گویا مقدر بوده تر و خشک با هم بسوزن…حداقلش اینه که ما اگاهیم!اما مطمئنا کافی نیست…باید یه کاری کرد..نمیشه نشست تماشا کرد…

صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه ی ان گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمیکرد.
وخاصیت عشق این است.

کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم ان وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند.
بیا اب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را…
او ام جی!!:دی

چه تم خوشحالی!!:دی

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.